یاسمینیاسمین، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

یــــاسمیــن

آخرین روزهای سال 92

دخترم من و بابایی خوشگل من و بابایی حسابی خانم شده، به من میگه مامایی به باباش میگه بابایی مامان بهی رو هم صدا می کنه به دایی هاش می گه دایی جون . 3 هفته پیش یه اتفاق ناراحت کننده براش افتاد که خیلی مارو ترسوند، یک جسم خارجی رفته بود توی قرنیه چشمش گیرکرده بود و وقتی پیش دکتر سنجری متخصص چشم کودکان بردمش گفت باید بیهوشش کنیم تا از چشمش دربیاریم، منکه خیلی ترسیده بود باباش هم همینطور همه نگران بودیم، تا فرداش که من رفتم اداره و پیش یکی از همکارانم که چشم پزشک و متخصص قرنیه چشم هست، اون گفت بیارینش بیمارستان فارابی و ما رفتیم، خدا رو شکر خدا خیرت بده دکتر محمدی عزیز، کلاً 5 دقیقه هم نشد بدون بیهوشی از چشمش در آورد. تا آخر عمرم دعات می...
28 اسفند 1392

یاسمین بانمکی

سلام عسلم،سلام قشنگم خوشگل کیه مممممنن عسل کیه مممنن نازناز کیه ممنن هر وقت ازت می پرسم که خوشگل کیه محکم و بلند می گی من عزیز دل مامان خیلی خانم شده دیگه داره 18 ماهش تمام می شه و 10 روز دیگه باید آخرین واکسن کودکیشو بزنه، الان ماشالله 300/12 وزن خانم خوشگلس و قدش هم 85 شده عسل مامان حرف حرفم می زنه دیگه هرچی که ما بهش می گیم رو کاملا می فهمه و اجرا می کنه وقتی آب می خواد و خیلی هم دوست داره می گه آبه، موز دلش بخواد می گه مو، عمه گفتنش منو کشته عمه عمه ، وقتی می خواد بگه تلویزیون رو روشن کنید می گیه مامان نانا نانا وقتی هم بخواد تاپ بازی کنه می گه تاتا مامان دیگه دیگه دورکاریش داره تمام می شه و باید دیگه هر روز بره سرکار، می خواست...
2 بهمن 1392

پاییز 92

امروز اولین روز 16 ماهگی یاسمین جونم هست و مامانش خیلی وقت که براش مطلبی نزاشته، عذر خواهی من را بپذیر عزیزم. ولی کلی ازت عکس دارم ، تازه چندتا کلمه جدید که یاسمین جونم یاد گرفته و می گه: توی پست قبلی یادم رفت بگم که دخترم از 1 تا 3 می تونه بشماره و الان تا 5 هم می تونه بشماره. در حال حاضر دختر قشنگم هرچی که بهش میگیمو می فهمه و انجام میده اجزای صورتو می شناسه و می تونه تلفظ کنه عمو  رو قشنگ میگه ولی دایی رو دادا می گه، خدا رو شکر خاله نداره که بگه(ما که از خاله خیری ندیدیم) عمه رو اُم میگه اینم چند عکس قشنگ از دخملی این جدیدترین عکس یاسمین جونه که تازه رفتیم براش شلوار لی و کتونی خریدیم اینم کیک تولد مامان یاسمی...
12 آبان 1392

اولین کلمات یاسمین خانم

اولین کلمه ای که یاد گرفته بودی ددر بود که از 7 ماهگی می گفتی، بعد از یه مدت ماما ، ولی از اون موقع که یاد گرفتی بابا بگی دیگه ماما نمی گی ، بابا بابا ، خیلی قشنگ صداش می کنی، بعضی وقتا واقعاً حسودیم می شه، کلمه های دیگه ای که توی این یک ماه بعد از تولد یک سالگی شروع به گفتن کردی: وقتی گشنه می شی یا شیر می خوای می گی « اَم اَم » وقتی می خوام حمام ببرمت می گه «هام» وقتی می خوای بگی تلویزیون رو روشن کن یا اینکه برام آهنگ بزار می گی «اَنگ» وقتی دنبال چیزی می گردی و پیدا نمی کنی حالت دستاتو به حالت تعجب نگه می داری و می گی « نیش » تازه گی ها هم چون از کفش و به خصوص دمپایی &...
19 شهريور 1392

عکس های آتلیه یک سالگی یاسمین قشنگه

بالاخره عکس ها آماده شد، خلیلی قشنگ شدن اصلاً باورم نمی شد که وقتی عکساتو چاپ بشن اینقدر جالب و زیبا باشن. اونروز که رفتیم آتلیه من و شما به تنهایی ، خیلی خسته شدیم، حدود 120 تا ازت عکس گرفتن، چون اصلا نمی ایستادی همش فرار می کردی، از بین اونا 20 تا انتخاب شد. 2 تا شاسی زدیم برای مادربزرگها و پدربزرگها، 1 شاسی هم (عکس اول) برای خونه خودمون. عکساتو ، خودتو و همه چی تو دوست دارم..... خدایا دخترمو حفظ کن.       ...
9 شهريور 1392
1